Amirreza Abbasi امیررضا عباسی

وب سایت شخصی امیررضا عباسی

کار خدا

کار خدا

تنها نجات یافته کشتی، به ساحل جزیره دور افتاده ای، افتاده بود.
او هر روز به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون کند و در آن
بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن
است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد :
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
” خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم “

Updated: ۷ بهمن ۱۳۸۸ — ۲۲:۰۷
Amirreza Abbasi امیررضا عباسی © 2018 Frontier Theme