آرشيو دسته ي ’سعدی‘

بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی

بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی، تا در نکشد جامی

گیر پیر مناجاتست، ور رند خرابتی

( به احتمال زیاد گر می باشد اما در نسخه فروغی گیر درج شده است)
هر کس قلمی رفتست، بر وی به سرانجامی

فردا که خلایق را، دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد، من گوش به انعامی

ای بلبل اگر نالی، من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری، من عشق گلندامی

سروی به لب جویی، گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند، سروی به لب بامی

روزی تن من بینی، قربان سر کویش
وین عید نمی باشد، الا به هر ایامی

ای در دل ریش من، مهرت چو روان در تن
آخر ز دعا گویی، یاد آر به دشنامی

باشد که تو خود روزی، از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات، از ما به تو پیغامی؟

گر چه شب مشتاقان، تاریک بود اما
نومید نباید بود، از روشنی بامی

سعدی به لب دریا، دردانه کجا یابی؟
در کام نهنگان رو، گر می طلبی کامی

نه هر چه جانورند آدمیتی دارند

نه هر چه جانورند آدمیتی دارند
بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند

سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند
خلاف آن به در آید که خلق پندارند

کسان به چشم تو بی قیمتند و کوچک قدر
که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند

برادران لحد را زبان گفتن نیست
تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند

که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند

به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفته اند بیدارند

که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

کرا نمی کند این پنجروزه دولت و ملک
گه بگذرند و به ابنای دهر بگذارند

طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند

دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان
به دست خوی بد خویشتن گرفتارند

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

تن آدمی شریفست به جان آدمیت

تن آدمی شریفست به جان آدمیت ********** نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی ********** چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت و شغبست و جهل و ظلمت ********** حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد ********** که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ********** که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد ********** همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند ********** بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت ********** به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم ********** هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

بالای صفحه

اطلاعات

برای بهتر دیدن وبلاگ بهتر است از Firefox یا Google Chrome استفاده کنید.