آرشيو دسته ي ’3- بخش فرهنگی‘

حکایت

موشی در خانۀ صاحب مزرعه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد، همه گفتند:
تله موش مشکل توست و به ما ربطی ندارد!
مار در تله موش افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید.
از مرغ برایش سوپ درست کردند.
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند…
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد….

رسم خوبی

چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد .

چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت :
به گردنت بزنم یا به لبت ؟

چوپان گفت : آیا سزای خوبی این است ؟

مار گفت : سزای خوبی بدی است …

و قرار شد تا از کسی سوال بکنند ، به روباهی رسیدند و از او پرسیدند .

روباه گفت :

من تا صورت واقعه را نبینم نمی توانم حکم کنم , برگشته و مار را درون بوته های آتش انداختند مار به استمداد برآمد و روباه گفت :

بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود …

شعری از خیام

تا کی غم این خورم که دارم یا نه ********** وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست ********** کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

Who am i ????

نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم …

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی….

فریدون حلمی

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون

مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا

هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت  را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.

فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است .

قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید

جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،

اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید :

آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح خودتان

و توپ لاستیکی همان کارتان است.

صفحه 1 از 2512345...1020...قبلی »
بالای صفحه

اطلاعات

برای بهتر دیدن وبلاگ بهتر است از Firefox یا Google Chrome استفاده کنید.