آرشيو دسته ي ’3- بخش فرهنگی‘

سوگند همراه ، بفرمان نهاد

از روی مروت و دادگری به روان راستی سوگند یاد میکنم

از روی پاکی و پاکدلی، از  روی مروت و رادمردی، از روی وفا و مردمی و سرانجام بفرمان خون و سرشت انسانی و ناموسهای  ازلی که در چشم انداز تاریخ ما همه جا پیشتاز و جان پناه انسانیت بوده و هست منشاء اثرنیک و  پدیدآرنده تواناترین توانائی نیک برتر که بازتاب کننده هستی هستا است سرافراز گردم.

من با ژرف اندیشی و دوربینی جویای این هنرم هنری بزرگ با دانشی سامانگر با شناخت نیکیهای درونی خویش یعنی “هنرخود شناسی، هنر خودسازی، هنرخودیاری و هنر انسان سازی، هنر ساختن ساختمان بدنی و آفریدن هم آهنگهای راستین” از دروازه اندیشه که پیوسته به جهان معنی و هستی ناشناخته می ریزد. من به دریافتن “گیتک ” به کلید ارزند خودشناسی دست می یابم، از سپهرستانهای ایمان، آزمایش، دانش، خرد، هنر و مهر میگذرم تا به دروازه ها ی خود یعنی وراء اندیشه ها ” کاخ انسا نیت ” در آیم. درسکوتم ………. ره یافته سفری به درون خود میکنم

بفرمان ازلی : مویه و زاری را ننگ دارم، تملق نمی گویم، فریاد ننگ آمیزفریب خوردگا ن را نمی شنوم، حق ناشناسان و پیمان شکنان را پادافره سخت میدهم، از دروغ و ناسپاسی و نیرنگ بیزارم، خواب آلودگی را گناه می شناسم،. بدون تلاش و نبرد جاودانه حق هیچگونه درخواستی ازخدا ندارم، می جویم تا زندگانی یابم، بیدارم، هشیارم، خسته نمی شوم، می کوشم تا همچون فرهنگ درخشان و دیرینه خود ” روان  مردم گیتی را به نیروی راستی و منش پاک توانا سازم تا آشتی پدید آورم”. دروغ را زشت ترین گناه می دانم، هیچ نشانه ای به خود کم بینی وکهتری نمی بینم، از روی فرین پی پشتیبان جاوید نبرد نیکی با بدی هستم، فرا موش نمی کنم، خود فریبی را آفریدیدگار دروغ و دروغ را آئینه سرتاپا نما ی ناپاکی میدانم، دلهره ندارم،  هرنکته که از دیدگاه و آماج اندیشه ها گذشت به دل میسپارم و با سروش نهان خود کنکاش می کنم، خودپسندی را کنار می نهم، کلید سرا فرازی خویش را در ژرف انسانیت می جویم، دوگانه نیستم،  آشنا به فلسفه کار و کوششم، راست می گویم ولو بیم جان باشد، دروغ نمی گویم ولو امید نان باشد،  می کوشم تا هرگونه بدی و زشتی را ازخود دور سازم. به راز هستی بخش آگاهم. به اورنگ اپرای فرهنگ یعنی من،  خا ک،  خون، خط، تاریخ ، کیش، دین، فلسفه، هنر، شعر و یگانه بینی را راز سرافرازی می دانم. مهر را نخستین پدیده دروازه هستی و همزاد  “هم آهنگی” میدانم. از پرتگا ه تعصبهای بی پایه گریزان با آرمان انسانیت سربلند و پرشکوه زندگانی می کنم و غرورآمیز زندگی را بدرود می گویم. به هر واژه که از زبان جاری گشت ارج می نهم. جان و روانم را از بندها ی جانوری رسته و سر در کمند اندیشه می نهم. ازبلای خانمانسوز پدیده های رشک مانند :  خودخواهی،  چشم هم چشمی، ناتوانی، نابخردی، دشمنی و از هرگونه کاستی در فروزه های نیک دوری می جویم. در میدان ربایش خواستها در تلاش و کوششم. پوشاک ساده می پوشم. تندرستی را در جان و روان می جویم. به چاپلوسی وپستی روی نمی آورم. کلید سرافرازی خویش را اکسیر فرهنگی، سرمایه هستی ، شاهراه زیست و زندگا نی و چکید ه سخن آ ئین بزرگی خویش می دانم . آزادی و آزادگی را بجان می خرم. غمنامه ها ی شوم و تبعیض از هرگونه را با آرمانهای بی مایه به سوی عدم می فرستم. سر آنکس که خاکمال گدائی شد لگدکوب می کنم. در پیکار زندگی روئین تنم. گنهکاران گذشته را نفرین می کنم. ناهم آهنگی گفتار با اندیشه را ریشه مردم فریبی و آبشخور ناپاکی میدانم. پایداری و وفاداری در دوستی را فروزه های بایسته میدانم. من به راستی و درستی در خود فرو رفتم به جهان این چند فرازمان در آرنگ پرشکوه و سازنده و خرمن دانش و بینش با هم آهنگی منش با آفرینش از تابش اندیشه ی  توانای انسانیت کامروا شدم. سپاس تو را ای پیرسخن، آهنگ جاوید پیروزی را سرود کن …

در اندیشه ام

سخن پیر

پاسداران انسانیت پیشتازان برتر منشی نیکی پناه شماباد
گر به خود آئی بخدائی رسی «بخودآ»
سروش نهان گویای ما بزرگترین حماسه های زندگانیست وما را در سفر بدرون خود یعنی سفری که در خون سرشت «خود» می کنیم از هر گونه سفارشیبی نیاز می دارد و جای دلهرهای باز نمی گذارد . امروز در میدان کشش نبرد و شایستگیهستیم و باید در نبرد خود یابی از تاریکیهای زمان بگذریم . جهان از آن ماست وفرازمان تاریخی هدف ما خدایگانی ، توانائی ،هستی داری ، یگانگی ، هم آهنگی، دیدگاهیگانه خود شناسی است بر این آهنگ رهبری خواهانم که اپرای زندگانی ایران زمین یعنیهنر سرای گوهر نمای خانواده (دامن مادر) ، اُپرای فرهنگ که نمود جان و روان نژادایرانیست و اُپرای فراگرد . از توانا ترین توانائی نیک برتر آبشخور شود و به بزرگییعنی منشاء اثر نیک و پا بر جا در زمان رسد تا کودکانیکه با گوهر راستی پا به گیتیمی نهد به ما نفرین نکنند و ما را در هستی بیرنگ یعنی اندیشه پاک و گوهر بازتاب «جان و روان» بنام «من» این یگانه سرمایه گیتی و سازنده فرهنگ یعنی نمود هستی انسانو انسانیت جوینده برتر منشی و فرازمندی انسان بدانند و بنگرند. پس ره یافته ازسپرستانهای رهی به درون خود، راز و آئین هم آهنگی و راه و رسم دلیری ، آئین زندگانیایران زمین را در آئینه تابناک نهاد خود میابیم و می شناسیم و از دل به زبان میآوریم و همراهان را سرشار و راه آیندگان را روشن می سازیم و از این دیدگان، بدانپایه از یگانه بینیی (وحدت وجود) می رسیم .
من آرزوی سازندگی می کنم من خویش را با گُرده سخناندل سنجیده ام امیدوارم کسانی که بدین راه بار میابند و دیدنیها را از یاد نبرند ودریافتنی ها ار بیهوده نگذارند. پس گوش کن به سرشتی که بفرمان دل و به زبان دلبازگو می کنم . پیوستگی جهان مهر و زیبائی است. مهر، حالتی است از میدان ربایشزیبائی ها که آفریدگار پیمان، بستگی و گرایش به زیبا ترین زیبائی هاست ،زیبائیپرتوئی است از دادار هستی بخش که انسان را از گناه باز دارد و به سوی برتری هایانسانی کشاند. نهان و زیبائی، «گوهر» فروغان فروغی است که« هستی» در میدان ربایشاوست و این «میدان» را مهر یا روشن گر انسان و پرتوان هستی می نامیم . یاد داریسفری بدرون خود کردیم. اگر ما خویشتن بشناسیم و به چگونگی سرشت خود پی ببریم پیوستهچنان مایه و جاهی جستجو می کنیم که خورند گوهرمان است . راه ما با چراغ خرد و توسنپایمردی و نیروی شکیبائی و زاد و توشه پاکدلی و پاکبازی و با چشم حقیقت بین و ازروی نشانه های فروزه های انسانی نژاد ایرانی بدون هیچ گمراهی و دربدری است. راه مانا پیدا نیست و بیش از دو گام هم نیست گامی به سوی خود و گامی در پیش گاه انسانیت.برگی چند از دفتر دل پاک و نهاد تابناک را خواندیم و از ژرف اندیشی مشتی گوهر ازبایگانی دل به ارمغان بیرون کشیدیم و به گوش و جان و سر شنیدیم. از راه بینش، هستیرا در انسان، و انسان را در هستی دیده تا فروزه ها- آهنگ ها- اندیشه ها -گفتارها –کردارها- زیستن ها –کوشش ها- آگاهیها -خواستن ها – به خود فرو رفتن و اندیشیدن بهجهان درون را با معنای انسانیت در خود جای دادیم به راستی سوگند خوردیم، به دوستیسوگند خوردیم به پاکی اندیشه ایم.

پیشینه تبریز

بریز مرکز استان آذربیجان شرقی است . در ۴۶ درجه و ۲۵ دقیقه طول شرقی و۳۸ درجه و دو دقیقه عرض شمالی از نصف النهار گرینویچ واقع شده است ، ارتفاع آن از سطح دریا ۱۳۴۰ متر می باشد . با وسعتی حدود ۱۱۸۰۰ کیلومتر در قلمرو میانی خطه آذربیجان و در قسمت شرقی شمال دریاچه ارومیه و۶۱۹ کیلومتری غرب تهران قرار دارد و در ۱۵۰ کیلومتری جنوب جلفا ، مرز یران وجمهوری آذربیجان قرار گرفته است . جمعیت تبریز بیش از یک ونیم میلیون نفر می باشد.تبریز از سمت جنوب به رشته کوه منفرد همیشه پر برف سهند واز شمال شرقی به کوه سرخ فام عون علی (عینالی) محدود می شود.رودخانه آجی چی (تلخه رود) از قسمت شمال وشمال غرب تبریز می گذرد وبعد از طی مسافتی قابل توجه در دشت تبریز به دریاچه ارومیه می ریزد ومهرانرود از میانه تبریز می گذرد که اکثراَ در فصول مختلف سال بی آب است.

تبریز زمانی داری باغات ومزارع فرح انگیز وپرآوازه ی بود به همراه قنات ها وچشمه هی متعدد که امروزه تمامی آن همه باغات و مزارع از میان رفته یا در حکم ازمیان رفتن است وگستره شهر پیرامون خود را به مناطق مس***ی، تجاری، اداری وصنعتی وخدماتی مبدل ساخته است .
شرح تبریزازگذشته هی دورتابه امروزهرگزدرقاموس سطرهاونوشته ها نگنجیده است

پیشینه تبریز همواره در هاله ی از ابهام مستور بوده و امروزش نیز حکیتگر غریب است. تاریخ تبریز در پیش از ظهور اسلام اسیر ظن ها و گمان ها وگاهی اغراض هاست وبعد از ظهور اسلام سیمی پر شکوهش نظر جهانیان را معطوف می سازد و در گستره وسیع حکومت اسلامی به « قبۀ الاسلام » مشهور می شود .

سپس در شاهراه ابریشم ، شرق را با غرب پیوند می دهد ورونق اقتصادش به بنیان بازارها و کاروانسراهیی می انجامد که  عظیم ترین مکان مسقف پهنه گیتی می گردد واز ین رو ـ رشک انگیز ـ داری شکوه مندترین ابنیه اعصار و مترقی ترین دانشگاه آنزمان ها ـ ربع رشیدی ـ می شود .بنیاد شهر تبریز و وجه تسمیه نامش افسانه ی را می ماند ، گاهی بوی اغراض می دهد وبرخی موارد نیز از ظن ها وگمان ها نشأت می گیرد .
زنده یادعبدالعلی کارنگ درآثارباستانی آذربیجان (آثاروابنیه تاریخی شهرستان تبریز ) در باب وجه تسمیه تبریز می نویسد: کلمه تبریز را جغرافی نویسان عرب چون سمعانی و یاقوت حموی به« کسر تاء » وجغرافی نویسان یرانی و ترک چون حمد الله مستوفی و کاتب چلبی به « فتح تاء » و مورخان رومی و ارمنی و روسی چون فاوست ، آسولیک ، وارطان و خانیکف به « فتح تاء » قلب « باء »
به « واو» یعنی به صورت « تورز Tavrez » و« تورژ Tavdrz  » ، «تورشavres  T» دَورژDavrez  » ذکر کرده اند.
درباره بنا و وجه تسمیه شهر تبریز حمدالله مستوفی و یاقوت حموی می نویسند: بنی تبریز از زیبده زن  هارون الرشید است. وی به بیماری تب نوبه مبتلا بوده ، روزی چند در آن حوالی اقامت کرده ، در اثر هوی لطیف و دل انگیز آنجا بیماری زیبده زایل شده، فرموده شهری در آن محل بنا کنند و نام آن را« تب ریز » بگذراند.
اولیا چلبی کلمه « تبریزرا به معنی ستمه دوکوچو » ( ریزنده تف و تاب ) و این نام را با آتشفشانی دیرین کوه سهند مربوط دانسته است.
زنده یاد کارنگ در ادامه می افزاید: مورخان ارمنی هم اسم تبریز را « تورژ یا دورژ » محرّف عبارت « دَ ، ی ، ورژ » و به معنی انتقال گاه دانسته و نوشته اند: بانی تبریز خسرو ارشاکی ( ۲۳۳ – ۲۱۷ م ) حکمران ارمنستان است که آن شهر را به یاد گرفتن انتقام  « ارتبانوس » یا « اردوان » آخرین پادشاه پارتی ارز اردشیر بابکان بنیاد نهاده و نام آن را  ( Da – I – vrez )  گذاشته است.
مؤلف آثار باستانی آذربایجان با افسانه شمردن موارد ذکر شده می نویسد: قدیمی ترین ذکر نام تبریز را در کتیبه سارگن دوم پادشاه آشور خواهیم یافت، شرقشناس شهیر فقید ولادیمیر مینورسکی می نویسد: « سارگن دوم در سال ۷۱۴ قبل از میلاد به قصد تصرف ممالک اورارتو سفری به شمال غربی ایران کرد. از ناحیه سلیمانیه کنونی ( واقع در کردستان عراق ) داخل کردستان مکری شد. از پارسوا  Parsua  ( پسوه کنونی ) و ساحل جنوبی دریاچه ارومیه گذشت. از سوی شرقی دریاچه به راه خود ادامه داد و پس از پشت سر گذاشتن « اوشکایا » ( اسکوی کنونی ) قلعه « تارومی » یا  « تارونی » و « ترماکیس »     را گشود . بعید نیست یکی از این دو کلمه نام قدیمی تبریز کنونی باشد.
چنانچه در ابتدا اشاره شد پیشینه تبریز همواره در هاله ی از ابهام مستور بوده است و بنیاد و وجه تسمیه نامش گاهی افسانه ی، گاهی مغرضانه و گاهی نشأت گرفته از ظن ها وگمان ها می گردد. این که تبریز قبل از اسلام مکانی آباد و یا غیر آباد بوده است هوز سند محکمه پسندی در میان نیست حتی در اوایل ظهور اسلام نیز در حمله اعراب به آذربایجان نامی از تبریز دیده نمی شود.تنها اشاره دقیق و مستند مربوط به زمان سلسله روادیان است که در زمان خلافت متوکل عباسی، رواد ازدی از اهالی یمن در آذربایجان به حکمرانی پرداخت و در زمان او و فرزندانش تبریز رو به آبادی نهاد و دور شهر را بارو کشیدند. از آن زمان به بعد تبریز با سپری ساختن وقایع تلخ و شیرین آوازه ی جهانی یافت. اوصافی که در طول  تاریخ از تبریز شده است به اجمال چنین است:
در قرن چهارم هجری یاقوت حموی تبریز را مشهورترین شهر آذربایجان می خواند. ابوحوقل در ۳۶۷ و ابن مسکویه در ۴۲۱ و ناصر خسرو در ۴۳۸ تبریز را بزرگترین و آبادترین شهر آذربایجان می خوانند.
در سال ۶۱۸ لشکر مغول به پشت دروازه هی تبریز می رسند، اما تدابیر شایان تقدیر بزرگان شهر تبریز را از حمله مغولان مصون نگه می دارد و مردم تبریز با بذل مال شهر را از کشتار و ویرانی رها می سازند. البته این اتفاق سه بار تکرار می شود و در هر سه بار مردم متمول تبریز همان تدبیر را به کار می بندند تا این که در سال ۶۳۸هجری قمری مغول ها به سراسر آذربایجان مسلط می شوند و تبریز را پایتخت خود قرار می دهند که در زمان غازان خان تبریز شکوه ویژه ی می یابد. شنب غازان با ابهت تاریخی اش چشم ها را خیره می سازد. خواجه رشید الدین فضل الله وزیر اندیشمند ایلخانیان ربع رشیدی را بنیاد می نهد که در زمان خود عظیم ترین مرکز علمی – فرهنگی به شمار می رود و از آن همه مجد و عظمت اینک ویرانه هایی از برج هی ربع رشیدی در میان محله ی باقی مانده است.
این شهر در طول تاریخ دوره هی طلایی متعددی را سپری ساخته است. دوران پایتختی ، دوران ولیعهد نشینی ، دوران شکوفایی تجاری، اقتصادی، هنری و …. زمانی مکتب تبریز در عرصه هنر تحول شگرفی را موجب می گردد که امروزه آثار کم نظیر آن دوره   زینت بخش موزه هی جهان است. مردان و زنان نامداری از این شهر برخاسته اند، کعبه ملی روم، میعادگاه عرفا، شعرا اندیشمندان و بزرگان بوده است. به همین خاطر تبریز یگانه شهری است که صاحب  مقبره الشعر است. مقبره ی که خاقانی ها، همام ها، قطران ها و ….. سرانجام واپسین مقتدر آسمان شعر و ادب شهریار شیرین سخن در آن مکان مقدس آرمیده است. اگر چه از بلایی زمینی و آسمانی در امان نمانده است، زلزله ها،   سیل ها ، بیماری هی واگیر ، جنگ ها و .. تبریز را آشفته ، اما باز این شهر همیشه سرفراز به قول آقی یحیی ذکاء ، هر بار از زیر ویرانه ها و خاکسترهی شهر پیشین همچون سمندری، زنده تر و سرفرازانه تر قد برافراشته ، زندگی از سر گرفته و هیچگاه زبون پیشامدها و بازی هی روزگار نگردیده است. میر علی تبریزی واصع خط نستعلیق، پیر سید احمد تبریزی استاد کمال الدین بهزاد و …. از جمله هنرمندانی بودند که تحولی در عرصه دنیی هنر آن روزگاد پدید آوردند. در زمان صفویه این اقتدار هنری در تبریز به اوج خود رسید اما جنگ صفویان با دولت عثمانی آنچه را که یافته شده بود  پنبه ساخت و  از تبریز و از آن هم مجد و عظمتش جز کشتزارهایی سوخته و کوشک هایی ویران چیزی بر جی نماند و پایتخت به اصفهان منتقل شد و هر چه استاد و هنرمند و اندیشمند بود به اصفهان کوچید  و بناهی عظیم اصفهان که امروز مایه مباهات کشورمان است به دست کوچندگان تبریز و هنرمندان این خطه بنیاد شد و پادشاهان صفوی که پادشاهانی فرهنگ دوست و هنر پرور بودند اصفهان را نگین ایران ساختند و همی سعادت از فراز آذربایجان بویژه ، تبریز پر کشید و بر سر اصفهان سایه افکند.
تبریز گذشته از آنچه ذکرش رفت، در امور بنیادی نیز همواره پیشگام بوده است و شاهد این مدعا قیام ها وتحول هی فرهنگی ، هنری و صنعتی است که شاهد آن بوده ایم و هستیم. نقش بنیادی تبریز در نهضت تنباکو به استناد مدارک وجود حقانیت مبداء نهضت تنباکو از تبریز را به اثبات می رساند که در پی آن میرزی شیرازی فتوی معروف خود را صادر می کند وشرح واقعه به قلم پژوهشگر ارجمند آقی صمد سرداری نیا تحت عنوان « تبریز در نهضت تنباکو» به انجام رسیده است. قیام عظیم مشروطیت و نقش تبریز در اعطی مشروطه به مردم آن زمان امر مبرهنی است که حکایتگر دلیری مردان پولادین اراده ی چون زنده یادان ستارخان سردار ملی، باقرخان سالار ملی ثقه الاسلام،شیخ محمدخیابانی، علی مسیو، حسین خان باغبان و … است.
بعد از قیام مشروطه و وقایع مختلف، تبریز پس از سپری ساختن سال هی بحرانی   ۲۰ الی ۲۵ سال ۱۳۳۲ در نهضت ملی ساختن نفت یکی از ارکان حرکت هی آن زمان در سراسر کشور به شمار می رفت و گواه این ادعا، صفحه هی حاکی شور و حال انقلابی مطبوعات تبریز در آن سال هاست و ملاقات هی شادروان سید اسماعیل پیمان با آیت ا… کاشانی و دکتر مصدق می باشد.در نهضت خرداد سال ۱۳۴۲ نیز بازاریان با بستند بازار و خطبی تبریز با ایراد سخنرانی هی مهم و پخش شب نامه ها و حرکت هی اصیل انقلابی دین خود را ادا کردند و سرانجام در ۲۹ بهمن سال ۵۶ با حرکتی توفنده بنیاد شاهنشاهی ۲۵۰۰ ساله را به لرزه درآوردند و عظمت واقعه به قدری غیر منتظره و خارق العاده بود که رژیم شاهی را دچار سردرگمی ساخت و ساواک با تمامی ادعاهی پرطمطراق خود عاجزانه به تقلا برخاست.
آنچه رفت مختصری بود از تبریز و وقایع تاریخی فرهنگی آن. اینک به شرح مختصر یکایک موارد شایان توجه اکتفا می شود. با این امید که این سطور در شناساندن سیمی تبریز بری هر صاحب اشتیاقی سودمند واقع شود.

فلسفه ذن طریقت دانائی

فلسفه ذن طریقت دانائی
در جهان امروز روابط خاص سیاسی و اقتصادی و تداخل فرهنگها پذیرش بسیاری از آرا و نظرات پیشگامان عقیدتها نه تنها در خور تامل است، بلکه با توجه به روابط انسانها و نزدیکی فرهنگهای متفاوت بیکدیگر تمایل ملتها به پیشرفت روز افزون و ….. ناگزیر به پس زدن و رد بسیاری از نظرات هستیم. هدف اصلی ما دست یافتن به ذنی است که بتواند بشر مثبت را راضی نماید و در عین حال او را بیجهت به نیستی نکشاند. ذن مورد نظر ما زندگی است یا به یک معنی شیوه زندگی است. با اصول روشها، گرایشها و موازین خاص خود که شایسته و مورد قبول جامعه جهانی آینده با ارگانیزم خاص خود میباشد، ذن مقبول ما، ذنی است که قادر باشد انسانها را به آنجا برساند که ورا اندیشه می باشد.
ما به او که ذن مورد نظر ما را درک میکند میگوئیم ” توانا” .  توانا برای زیستن به معنای راستین و بسوی هدفهای راستین ……. که زیر درفش انسانیت با تمام نیروی فکری و فیزیکی خود جهتی انتخاب کند که به خدمت مردم باشد، او با این مهم (سمت گیری انسانی) که نماینگر تقویت اراده و سلامت و روان اوست شالوده تحولاتی همه جانبه را در اختیار دارد و قادر باعدام، واژگونگی ها، تضاد ها و خواب آلودگی ها ……. بوده و برای نوع دگرگونی انسانی همیشه بیدار باشد و پاس خواب آلودگان راه ندهد.
با ایمان به ارزش و تاثیر عامل زمان نه مایلم زمانم را بیجهت از دست بدهم و نه قصد دارم که زمان ترا بدزدم. بر این پایه هرچه زودتر انتقاداتی را که بر ذن بودئیسم دارم برایت مینویسم به آنچه که هم می نویسم ایمان کامل دارم. پیشتر هم گفتم هدف من دست دادن به ذنی است که با محیط کنونی و افرادش و جهان آینده هم آمیز و منطق باشد چه طبیعی است جنبه های غیر علمی، منفی و یا سکرآور هر اندیشه و نهادی بی هیچ تردید مردود و غیر قابل پذیرش است.
ذنی با جهان امروز میتواند هم آهنگ و هم صدا گردد که از هیچ مسئله ای غافل نباشد. امروز هیچ رویداد و تصمیم و تارکی جدا از مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی نخواهد بود. با این اساس سمتی که منتج از مسائل مشی زندگی افراد قرار گیرد، سمتی مالیخولیائی و نوعی واژگونگی و جبن است. سمتی است که موجودیت انسان آزاد را شدیداً به مخاطره می اندازد، سمتی بهره کشی از انسانها و تحمیق آنرا بصورتی دیر پا در خواهد آورد. چنین سمتی یا رکسانی است که هدفشان وطن فروشی و تاخت و تاز به تمام شئون انسانی و تاراج ثروت ملتهاست. بدین خاطر من و تو موظف و ناگزیریم آگاه باشیم و آگاه کنیم.
مدتها بازی با واژه ها عامل تحقیق ملتهای بیشماری که در گیتی پرا کنده گردیده باید همه ملتها از روابط تولید یا شالوده اقتصادی خود آگاه باشند. از رو بنای جامعه شان هم تا بتوانند سمتی آگاهانه داشته باشند.
درست است که انسانها بی اختیار زاده میشوند و بی اختیار میمیرند، ولی قبول کن که تنها مفهوم تولد بیرون آمدن از رحم مادر و تنها مفهموم مرگ بیحرکتی قلب نیست. تولد و مرگ مفاهیم دیگری هم میتوانند داشته باشد.
در مفهموم اول اگر ما برای تولد خود قادر به تصمیم گیری نبودیم، برای فرزندانمان که میتوانیم، نیازی به بازگوئی این نکته نیست که فرزندان من و تو بدون تصمیم ما متولد نمی شوند. درست است که من و تو قادر نیستیم که نمیریم ولی میتوانیم آنرا به تاخیر بیاندازیم. امروز عالم عامل تحمیل اراده بشر در مسائل و موارد بسیاری است که چندی قبل فکرش را هم نمیکردیم. فردا بی شک مرگ را هم در چنگال علم خواهیم داشت. بعلاوه برداشتی که ما از تولد و مرگ داریم، ممکن است متفاوت باشد. من فکر میکنم انسان زمانی در حقیقت متولد میشود که به شناختی واقعی و روشن از محیط خود وافرادش دست میابد. و آن هنگام که قادر به درک واقعیات و مبارزه ای انسان نباشد و از زندگی بهراسد مرده است.
زندگی با جوشش اندیشه آغاز و با خاموشی آن تمام میشود. بر این مبنا حد فاصل بین این جوشش و خاموشی زندگی است. زندگی هیچ گاه ملال آور نیست. بلکه ایمان به بیهودگی زندگی ارتجاعی است. چون اولین نتیجه منطقی چنین عقیده ای عدم تحرک و خواب آلودگی و تن آسائی خواهد بود، در حالیکه دنیای من و تو باید دنیای تحرک و سازندگی باشد. ما حق نداریم به دست آویز اینکه سر انجام خواهیم مرد، درویش وار به کنجی بخزیم و در عین اینکه نفس میکشیم مرده ای بیش نباشیم. دنیا تنها از آن من و تو نیست که تصمیم به آباد نکردنش بگیریم و آنچه بر ما کردند بر دیگران بکنیم. دنیا مال انسانهاست، انسانهایی که هستند و آنها که بعد ها خواهند بود. ما سربازان رزم زندگی هستیم، درفشمان هم زندگی ساز است، نه زندگی بر انداز. قدرتمان ناشی از قدرت انسانها خواهد بود، همان سان که زبونیمان معلول خودمان است. میخواهم باور داری که زندگی بی فایده نیست. حتی زندگی آنان که فاقد جوشش اندیشه اند. چون زمانی خواهد رسید که همه برای نبردهای تازه تری از نو زائیده شویم.
زندگی نبرد انسانهاست، در این نبرد خواستهای فراوانی پیش رو داریم.
خواست ما چیزی نیست که بتوان از آن چشم پوشید، چون آنچه ما میخواهیم خواست همه انسانهاست. یک نیاز منطقی و عقلانی است، یک نیاز صد در صد است که بی آن نمیتوان بود، ما با تمام نیرو و تلاش خود برای داشتن آنچه میخواهیم میکوشیم. ما چیزی را نمیخواهیم که دیگران بر ما تحمیل کنند، ما در جهان مورد نظرمان با اینکه صرفا یک مصرف کننده بی اراده و عامل اندوزی تولید کننده باشیم مخالفیم. مسیر خواستهای ما را تبلیغات بی اساس تعیین نمیکند، خواستهای ما مرید و متاثر از تفکرات انسانی است، ما خود را وابسته به جامعه ای سازنده میدانیم که هدفش در روابط تولیدی بهسازی و تامین جامعه بشری است. خواستنی، اندوه زا نیست که با از بین بردن آن اندوه هم از بین برود. خواستن تنها با بدست آوردن آنچه که میخواهیم از بین میرود. نظر بودا در استفاده از هشت اصل برای از بین بردن خواستها:  نظر راست، نیت راست، کلام راست، کردار راست، معاش راست، سعی و عمل در راه راست، اندیشه و تفکر راستی، تمرکز فکر در معنای راستی، ممکن است در نظر اول حالت اتوپیای افلاطون را داشته باشد ولی در حقیقت اینطور نیست. اگر من و تو به هشت اصل بالا معتقد باشیم هیچکس حق ندارد به ما بگوید اتوپیست، مگر نه اینکه دارا بودن صفات فوق خیلی آسان است؟ مگر نه اینکه اصول برای رسیدن به اهداف انسانیمان لازم است. با این هشدار که ما از هشت اصل که قبلا دیدیم برای از بین بردن خواستها استفاده نخواهیم کرد. اینها سلاحهای اولیه ما برای بدست آوردن خواستها و نیل به جامعه ای سازنده و بر حق است.
من و تو قرنها برای نابودی خود تلاش کردیم. خود و دیگران را استثمار کردیم، دروغ گفتیم، بی تفکر نفس کشیدیم، قرنها تلاش کردیم تا انرژی فرهنگیمان را از دست بدهیم. همه این بلا ها را خودمان بر خودمان آوردیم. این زمان دیگر خسته ایم، واقعاً خسته، خالی هم هستیم. نباید سالهای آینده را به طومار گذشته مان اضافه کنیم. دیگر نمیخواهیم خود را نابود کنیم. میخواهیم بیدار باشیم. میخواهیم برای برخورداری از فرهنگ غنی انررژی فرهنگیمان را توسعه دهیم. ما از این پس استعمار نخواهیم شد و این کار را هم نخواهیم کرد. اینها هستند خواستهای من و تو، بیشمار نیست تا نیرو و انرژیمان را تجزیه کند و در نتیجه موجب شود به هیچیک از آنها نرسیم. آنهائیکه بر شمردیم خواستهای انتزاعی و پراکنده نیستند، بلکه لازم و ملزوم یکدیگرند. هدف ما تنها یک چیز است، جامعه ای که شالوده اش منطبق با بر نهادهای پیشرفته و رو بنای جامعه ما انسانها را ارج میگذارد و میشناسد. آنها را هم که قدری از این اصول بدورند میسازد، بدون آنکه از میانشان بردارد.
من و تو آن زمان که به هدفمان نرسیم با آرامش بیگانه ایم و آنرا نمی خواهیم، چون آرامشی که گفته میشود بستگی کامل به موقعیت زمانی و مکانی دارد. بی شک جامعه ما و افرادش مفهوم واقعی آرامش را به ما الغا خواهد کرد و همه انسانها با تمام وجود آنرا لمس خواهند نمود، ما با آرامش مخالف نیستیم، در حال با آن بیگانه ایم ولی آنرا هم به دست خواهیم آورد.
ذن من و تو ضد جهان بینیها و عقاید مذهبی، مسائل جنسی و غیره نیست، ذن من و تو طرفدار بررسی علمی پدیده های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و تجزیه و تحلیل عقاید مذهبی است.
ذن ما بر آنچه که در پیرامونش میگذرد با دیدی گسترده و اندیشه ای مسلح مینگرد. ذن ما بخاطر انسانها به هرچه که بر روابط آنها موثر باشد توجه خواهد داشت، چون بدینوسیله با تجهیزات مطمئن تری بسوی هدفش ره می پیماید. ذن من و تو حال نگراست. چون آنچه را که در حال دارد می خواهد. ذن من و تو از گذشته با خبر است، از حال هم. من و تو مو را از ماست کشیدن را در هیچ شهری جوانی نمیدانیم. مشروط بر اینکه اینکار درست و با در نظر گرفتن جنبه های علمیش انجام شود.
ذن ما فارغ از رنگها و نیگرنگهاست، او سیاه و زرد و سید نمیشناسد و فقط به رنگ خون توجه دارد، ذن من و تو همه خونها را پاک میداند. اگر آلودگی است در اندیشه هاست. ذن ما برای سالم سازی اندیشه ها هیچ چیز را به آنها تحمیل نخواهد کرد بلکه فقط به سالمسازی روابط و محیط خواهد پرداخت. چون در یک محیط با روابطی سالم اندیشه ای غیر انسانی مجال نزج گرفتن نخواهد داشت. در جامعه ما انسانها افسرده و آشفته نیستند، چون موجبی برای آن پیدا نمیکنند. آنها تا لحظه رسیدن به هدف خود دنیای آشفته و افسرده را به بد ترین شکل متصور دیده و برای رهائی از آن بهای گرانی پرداختند. ذن ما معتقد است تمام ناهنجاریهای مردم را باید از بین برد. پیرو این ذن با هر نوع فقط اعم از فقر اقتصادی، فرهنگی و ….. مخالف است و در رفع آن میکوشد. او معتقد است با معدوم کردن عوامل نا هنجاریها واژه های مربوط به آن خود بخود چون موردی برای استعممالش موجود نخواهد بود از فرهنگها محو خواهد شد.
پیرو فلسفه راستین بکوششهائی که برای مسخ تمدن انسانها وجود دارد واقف است و با درک و شناخت خود آن کوششها را خنثی میکند. من و تو میدانیم که اگر در این راه نکوشیم بنوعی همگام و همدست آنها خواهیم بود که مسخ بودن افراد برای اهدافشان مفید و حتی لازم است. ما همچون به کوششهائی که برای امحا غرور ملی افراد صورت میگیرد واقفیم. بهمین جهت همیشه غرور ملی خود را حفظ خواهیم کرد با این توضیح که غرور ما مرز جغرافیائی خاصی را شامل نمیشود، چون خود را متعلق به تمام گیتی میدانیم و نگران همه انسانهائیم. من و تو همیشه برادر مردان و زنان همه ملتها باقی خواهیم ماند. کسانیکه برای انسانها پیکار میکنند، رنج می برند و پیروز میشوند، کلام من و تو آزادی و یگانگی تمام انسانهاست. بر این اساس تمام پدیده ها باید در خدمت و تامین کننده این آزادی و یگانگی باشد. طبیعت، دانش، هنر، موسیقی و اندیشه ها با قدرت شگرفت خود ما را یاری خواهند داد. اگر قدرت تاثیرشان را بشناسیم و از آن درست بهره گیریم و نیک میدانیم که عامل مهم بهره گیری درست از پدیده ها عدم وابستگیهایست.
استعمارگران و عاملین اختناق را میشناسیم، هیچکس نگران شوکت و قدرت ما نیست و خیالش در حال از این بابت راحت است، چون اندیشه ها را به نفع و در سوی خواستهای خود پرورده شده میبیند، اگر برخی الگوی نسبتاً بهتر در اختیار داشتند در عمل و اعمال آن وا ماندند. این و آن ما را ارج نمی گذارد و ما هم خود را چون کردار ما بیانگر این واقعیت است، من و تو از نقش عاملین ارتباطات غافلیم از موسیقیهای روح پرورش. از نقش آموزنده آنها، از طریق آنها ……. همه چیز داریم.
همه چیزهایی را که انسان باید دارا باشد، همه چیز را که برای یک زندگی راستین لازم است، ولی خود را تهی و مسخره می انگارد. آیا این مسئله معلول آز بی پایان انسان است. باور کردنی است که همه افراد آنچه را که دارند نمیخواهند در حالیکه بنحوی باور نکردنی آنچه را که دارند تحمل میکنند.
آزادی اندیشه و حیقیت انسانها امروز مارک جامهای شراب شده است. انسانها همچو یویو بازیچه روابط دهشتناک سیاسی، اقتصادی گردیده اند. بسیاری از افراد، جوانانی اقتصادی بیش نیستند، با حفظ تمام خوی درندگی و متجاوز و بی منطق  حیوانی.  دنیای ما پر از نا برابری ها، تضاد ها و تجاوز ها است. پر از بیداد گری و تاراج است، تارج ثروتها، فرهنگها،* تمدنها و اندیشه ها. در گوشه ای از جهان افراد با قدرت تکنولوژی خود آسمان را تسخیر میکنند. در گوشه ای دیگر فرهنگها و تمدنهای دیگر کشور ها از طریق تلویزیون وارداتی به تماشای این قدرت می نشینند. با چشمانی خجل، چهره ای متعجب ودهانی باز و مغز هائی که گنجایش پذیرائی این پیشرفت ها را ندارند.
چرا چطور، چه باید کرد، در آن سوی، اکثریت ره گم کردگان و در این سوی آزاد اندیشان انگشت شمار که بی ثمریشان معلول همنوع ره گم کرده شان است و دیگر هیچ. دسته متجاوزین هم که هر روز فربه تر و دریده تر میشوند. ولی دوست من با همه اینها که بر تو گفتم، حق نداری بهراسی و سرت را در لاک خود فرو بری.
اسطوره پاشنه آشیل را هم نباید فراموش کرد. بخاطر داشته باش که حتی ره گم کردگان هم میدانند چه چیزهائی از دست داده اند و میخواهند آنها را داشته باشند، بخاطر داشته باش که بسیاری از افراد برای شروع کا روزانه خود با صدای زنگ ساعت از خواب بر میخیزند، آری دوست من موازین، روشها و گرایشهای ذن راستین تو را موفق خواهد ساخت. فلسفه انسانی تو تمام ناهنجاریها را سرکوب خواهد کرد.
از همین لحظه تصمیم بگیر زمانیکه بر خلاف سمت انسنانها حرکت میکند متوقف کنی و اینهاست روش ذن ما. هدف انسانی اندیشه، شناخت محیط و افراد، شناخت خود، درک واقعیت، بیداری و بیدار سازی، درک اهمیت عامل زمان، ایمان به قدرت انسانها، یگانگی انسانها، مبارزه با اندیشه های آلوده، شناخت و نهاد انسانی، تحرک و تلاش تا لحظه برخورداری نگهداری دست آورد برای همیشه، دوست من بی شک فقدان این اصول و گرایشها رمز و راز ناتوانی و زبونی کنونی بشر است.
من با تو که از این گرایشها برخورداری و از آنها آگاهی هستم، با تو که نیرو، تن و اندیشه ات را برای رهائی بکار خواهی گرفت، با تو که هرچه را میخواهی انسانی و برای انسانهاست.
من با تو که در آغاز کلامم توانایت خطاب کردم هستم. دوست من:
براه این امید پیچ در پیچ                         مرا لطف تو میباید دگر هیچ

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

صفحه 10 از 25« بعدی...89101112...20...قبلی »
بالای صفحه

اطلاعات

برای بهتر دیدن وبلاگ بهتر است از Firefox یا Google Chrome استفاده کنید.