آرشيو دسته ي ’حافظ‘

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش ********** و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع ********** سخت می​گردد جهان بر مردمان سختکوش

وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک ********** زهره در رقص آمد و بربط زنان می​گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام ********** نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی ********** گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور ********** گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید ********** زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست ********** یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی​های حافظ فهم کرد ********** آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد ********** ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو ********** که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین ********** که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد

صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند ********** عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی ********** که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش ********** که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز ********** برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمیگیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است ********** دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس ********** زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ********** که کَس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است ********** چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار ********** اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت ********** دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمیگیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم ********** که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد

زندگینامه حافظ

شمس الدین محمد ملقب به لسان الغیب غزلسرای بزرگ و نامی ایران در قرن ۸ میزیست. تاریخ دقیق ولادت وی مشخص نیست شاید حدود سال ۷۲۷ . گویند پدرش بهاالدین بازرگانی اصفهانی بوده که در کازرون با زنی از آن محل ازدواج کرده و خیلی زود در ایام کودکی شمس الدین محمد از دنیا رفت. پس از آن حافظ با مادرش زندگی سختی را در پیش گرفت و برای کسب نان به کارهای سخت و توانفرسا پرداخت و به سختی به تحصیل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور یافت.و چون در ایام جوانی حافظ قرآن بود حافظ تلخص کرد.وفات وی در شصت و چند سالگی در سال ۷۹۲ یا ۷۹۱ اتفاق افتاد .و پس از وفاتش شخصی به نام محمد گلندام اشعار وی را جمع آوری کرد. حافظ علاوه بر غزلهایش رباعی ،ساقی نامه و مثنوی نیز دارد ولی شهرتش به خاطر غزلهای پرارزش اوست .

دوره ای که حافظ در آن میزیست

حافظ هنرمندی هدفمند بود و بنابراین از تاریخ زمانه اش جدا نیست . دوره زندگی این شاعر در عصر فترت دوره ایلخانی و تیمور است یعنی کشمکش بین دو آشوب بزرگ مغول و تیمور. شیراز در این اعصار کانون هنر ایران بود و به سبب هوشیاری یکی از اتابکان فارس با دادن خراج هنگفت از گزند حمله مغول د رامان ماند و پناهگاه هنرمندان و اندیشمندان شد و به شکوفایی اقتصادی و هنری رسید. با این وجود عصر حافظ دوران سقوط ارزشهاست . عصر جنگهای داخلی و تزویر های خانگی .در این دوره قیام ها اغلب خودجوش و بدون سازماندهی بودند . و عناصر جنبش های سازمان یافته را بیشتر دراویش تشکیل میدادند که انها نیز توفیقی نداشتند ولی اندیشمندان عصر خود را تحت تاثیر قرار دادند . حافظ در دوران سیاه امیر مبارزالدین دلبستگی خود را به حرکتهای تحول طلبانه نشان میدهد :

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

حافظ و عرفان

عرفان به معنی یافتن حقایق از طریق کشف و شهود است. و عارف د راشعار حافظ به معنی شخص خودشناس خداشناس حقیقت جوی است . مرتضی مطهری در تماشاگه راز میگوید : دیوان حافظ یک دیوان عرفانی است . د رحقیقت یک کتاب عرفان است به علاوه جنبه فنی شعر. به عبارت دیگر دیوان حافظ عرفان است به علاوه هنر . دیوانی است که از عرفان سرچشمه گرفته و به صورت شعر بر زبان سراینده جاری گشته.

بعضی هم برعکس عقیده دارند که عرفان محلی است که حافظ را به انسان و زمین پیوند میدهد و حافظ عارف مطلق نیست. .

از دیدگاه عارفان جهان از عشق بوجود آمده و با نیروی عشق بازمیگردد.در عرفان تقابل میان عشق و عقل را به هنگام سخن گفتن از عشق زمینی و آسمانی میبینیم. حافظ نیز در میان این سنت دیرینه گام مینهد . حافظ بارها به عاشق بودنش صراحت دارد .تقابل عشق و عقل در ابیاتی که خواجه عشق و رندی را در کنار هم میآورد به خوبی روشن است :

عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش


تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
خواجه در حدیث عشق غزل میسراید و عشق را والا تراز عقل میداند و نگار زیبای خود را که نه خط میداند و نه درس مساله آموز مدرسین میسازد.در شعر حافظ آنچه جهان را به حرکت میآورد و این حرکت را دوام میخشد عطش دستیابی به مبدا است که این همان عشق است. شرح عشق بدانگونه که مبنای وجود باشد پیش از حافظ نیز در شعر پارسی جایگاه خود را داشته است.

حافظ عشق را اشتیاق به جاودانگی انسان و به گسستن زنجیرهای زمان و مکان به شکستن هنجارهای اجتماع میداند در واقع عقل حافظ جان است و عشق میل به فناست. وحدت وجود از بحث های اساسی عرفان است که در شعر حافظ جایگاه خاصی دارد در شعر حافظ جهان با همه کثرت و رنگارنگی از حقیقت واحدی سرچشمه میگیرد و به سوی هدف یگانه پیش میرود .

انسان شناسی و حافظ

انسان در جهان بینی عرفانی نقش فوق العاده ای دارد تا انجا که انسان عالم کبیر است و جهان عالم صغیر . در شعر حافظ انسان آزاده ای شوریده است که در قلبش شعله تابناک عشق روشن است و بار امانتی را که کوهها و آسمانها از پذیرفتن آن سرزندند بر دوش میکشد و فراتر از فرشتگان اوج میگیرد و آنان را وامیدارد تا با او باده مستانه بزنند.:

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

حافظ اختلاف آدمیان را د رنیافتن حقیقت میداند و میگوید :

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

ریشه رنج انسان در پراکندگی است و نیز ریشه کینه ها و خودخواهی ها .حافظ جهان را خراب آباد و دامگه حادثه میداند و میگوید که اگر چند روزی روح انسان درقفسی گرفتار است سرانجام آزاد خواهد شد :

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

حافظ پیامی جدید در مورد انسان دارد در شعر مولوی انسان عاشقی است لبریز از شور جنون د ر شعر سعدی انسان موجودی است کاملا عادی در شعر خیام حیران و سرگشته است اما در شعر حافظ نشانی میابد که ویژه خود اوست . هم عاشق است و هم آزاده هم چشم به زیبایی های زمین دارد و هم زشتی ها را میبیند . مهمتر از همه اینکه بر جهانی بهتر و شایسته تر نظر دارد. جهانی آنچنان که باید باشد نه آنچنان که هست.

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

جام جم

آن کس که به دست جام دارد ********** سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافت ********** در میکده جو که جام دارد

سررشته جان به جام بگذار ********** کاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقوا ********** تا یار سر کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیست ********** در دور کسی که کام دارد

نرگس همه شیوه​های مستی ********** از چشم خوشت به وام دارد

ذکر رخ و زلف تو دلم را ********** وردیست که صبح و شام دارد

بر سینه ریش دردمندان ********** لعلت نمکی تمام دارد

در چاه ذقن چو حافظ ای جان ********** حسن تو دو صد غلام دارد

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را * به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت * کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب * چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم * که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم * جواب تلخ می​زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست​تر دارند * جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو * که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ * که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

صفحه 1 از 212
بالای صفحه

اطلاعات

برای بهتر دیدن وبلاگ بهتر است از Firefox یا Google Chrome استفاده کنید.