دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیرد ********** ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو ********** که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین ********** که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد

صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند ********** عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی ********** که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش ********** که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز ********** برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمیگیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است ********** دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد

میان گریه می خندم که چون شمع اندر این مجلس ********** زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را ********** که کَس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است ********** چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار ********** اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت ********** دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمیگیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم ********** که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد