ای دل چه اندیشیده​ای در عذر آن تقصیرها ********** زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم ********** زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد ********** زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود ********** چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می​شوی الله گویان می​شوی ********** آن دم تو را او می​کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می​شوی وز چاره پرسان می​شوی ********** آن لحظه ترساننده را با خود نمی​بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره​ای در دست او ********** گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن ********** گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان ********** یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب​ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان ********** کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله​اش وان اشک همچون ژاله​اش ********** چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت ********** فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان ********** گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم ********** من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی​روی او هم دوزخست و هم عدو ********** من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری ********** که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت ********** هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن ********** تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود ********** یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ********** ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی ********** پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده​ام پس بایزیدش گفت رو ********** یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

ای دل چه اندیشیده​ای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود از بد پشیمان می​شوی الله گویان می​شوی از جرم ترسان می​شوی وز چاره پرسان می​شوی گر چشم تو بربست او چون مهره​ای در دست او گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان بانک شعیب و ناله​اش وان اشک همچون ژاله​اش گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم جنت مرا بی​روی او هم دوزخست و هم عدو گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی گفتا که من خربنده​ام پس بایزیدش گفت رو زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا آن دم تو را او می​کشد تا وارهاند مر تو را آن لحظه ترساننده را با خود نمی​بینی چرا گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب​ها کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا