Amirreza Abbasi امیررضا عباسی

وب سایت شخصی امیررضا عباسی

دسته: داستان های کوتاه و زیبا

حکایت

موشی در خانۀ صاحب مزرعه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد، همه گفتند: تله موش مشکل توست و به ما ربطی ندارد! مار در تله موش افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید. از مرغ برایش سوپ درست کردند. گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو را برای […]

رسم خوبی

چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد . چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت : به گردنت بزنم یا به لبت ؟ چوپان گفت : آیا سزای خوبی این است ؟ مار گفت : سزای خوبی بدی است […]

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون

مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت  را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم. فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است . قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید […]

وصیت نامه زیبای حسین پناهی

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! […]

کار خدا

کار خدا تنها نجات یافته کشتی، به ساحل جزیره دور افتاده ای، افتاده بود. او هر روز به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون کند و در آن بیاساید. اما هنگامی که […]

Amirreza Abbasi امیررضا عباسی © 2018 Frontier Theme