Amirreza Abbasi امیررضا عباسی

وب سایت شخصی امیررضا عباسی

دسته: داستان های کوتاه و زیبا

مادر

مادر مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:” دختر خوب، […]

زیرکی ملانصرالدین

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند، یکی از طلا و دیگری از نقره. اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می […]

جنازه کش

جنازه کش مسافر تاکسی آهسته روی شونه ی راننده زد چون می خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی […]

پادشاه و تخته سنگ

در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم […]

Amirreza Abbasi امیررضا عباسی © 2018 Frontier Theme