آخرین شعر مولانا در حین وفات

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن  ********** ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها ********** خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی ********** بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده  ********** بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا ********** بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد ********** ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد  ********** پس من چگونه گویم کین درد رادواکن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم  ********** با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد  ********** از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

۳ Comments

Add a Comment
  1. با سلام. زیبا بود ممنون. موفق باشید

  2. برام انتهای داستان بعضی ها مهم بود یک تحقیقات سطحی اینترنتی داشتم که ببینم چه کسی از گسترش علمی که داشته اخر عمر احساس رضایتمندی هنوز همراهش بوده!! مرسی که اخرین اشعار مولوی رو داشتین

  3. عالی بود – مرا به خاطره ایی وا داشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.